کمی نوشتن... - تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 23:22
نوزده سال از بودنم گذشت... خیلی چیزا یاد گرفتم خیلی چیزا تجربه کردم خیلی چیزای کوچیک و بزرگ تو زندگیم دلخوشیم شد من میتونم عاشقانه عاشق معشوقم باشم میتونم دخترونه دختر باباییم باشم و میتونم امید دل مامانم باشم من میتونم واس دل خودم همون تارایی باشم که میخوام من فهمیدم باید بجنگم باید محکم و قوی باشم...
آرام - تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 23:22
راه میرود راه میرود تا عمق جانش نفوذ میکند ته دلش مینشیند خواستم مثل آسمان باشم ناجی شهر نیمه جان باشم آشیانه پرندگان باشم باهمین دست خالی وسردم +هنوز هم من را میخوانی؟ +پس چرا ساکتی؟ _چرا پا نمیشوم بروم لابلای نوشته ها راه برم؟ *پس کی قولتو عملی میکنی؟ *... دهانی جریده از فریاد دارد در من رسوب میکن...